شکر خدا که این قضیه هم تمام شد.
سعدی بزرگ سبک عراقی و استاد بلا منازع سخن است. تقریرات وترتیبات او در گلستان و سپس در بوستان در باب تربیت نیز یگانه مکتوب تربیتی و تأدیبی است که بار اجتماعی آن بر بار فردی فزونی گرفته است. او نه چون گذشتگان خود که عمری در تربیت نفس و عروج روح کوشیده اند. سعی کرده است آدمی را از بلایای خود ساخته و پرداخته که به نوعی در روند اجتماعی شدن خلل وارد می سازد آگاه سازد. سعدی از نگاهی دیگر جامعه شناسی بزرگ و از دیگر سو سیاست شناسی حکیم است. او جامعه را به عنوان اعضای یک پیکر میداند که اگر عضوی نقصی همراه داشته باشد جامعه را از اوج به حضیض می کشاند.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
سعدی شرافت انسان را به جان او دانسته است. یعنی شرافت انسان به آن است که جان داشته باشد و در تفسیر جان که مطلق انسان از غیر انسان است سخن ها می گوید. اما جان چیست.؟ چان چیزی جز تمامیت انسان نیست شاید سعدی که خود خطیبی توانا و اسلام شناسی زبردست بوده و در الهیات کم از اسلاف خود نداشته است
واقف بوده که جان همانا نفخت و فیه من روحی ذات اقدس پروردگار کون و مکان است که در دایره امکان انسان را بر فرشته ارجحیت بخشیده است. پس خوردن و خوابیدن و سخن گفتن و هزار معیار دیگر شرط فصل انسان از غیر نیست بلکه چه خوردن چه گفتن چگونه گفتن است که ذات مبارک انسان را به فتبارک الله احسن الخالقین پیوند می دهد. سعدی در شعر زیر این مفاهیم را به گونه ای زیبا و استادانه بیان می دارد
تن ادمی شریف است به جان ادمیت
نه همین لباس زیباست نشان ادمیت
اگر ادمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان ادمیت؟
خورو خواب و خشم و شهوت شعب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد زجهان ادمیت
به حقیقت ادمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان ادمیت
مگر ادمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد به مکان ادمیت
رسد ادمی به جائی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان ادمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت
به درای تا ببینی طیران ادمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از ادمی شنیدیم بیان ادمیت.
هر کسی می تواند با اندک بهره ای از ملک دون و دنی دنیا بر حوائج خویش غالب آید راه خوش وقتی را بر خویش فراهم اورد و در عمر گونه ی خویش بار به ساحل رساند لیکن طی طریق شایسته و عمل بایسته آن است که این امر نه با صرافت بل با شرافت توأم باشد. فراست در آن است که ره به ساحل که برد از دریای طمع و شهوت و نفاق و بهتان و دروغ به سلامت گذر کند و به امان آرامش برسد.
خوش وقت آنکه چنین کند و بدبخت آنکه در گذرد.
زبانم را درین آشوب ها جا می گذارم
خودم را با خودم یک عمر تنها می گذارم
و دیگر می سپارم واژه های بودنم را
به تاریخ و زبانم را به تا وا می گذارم
میان موج موج پر ز خوناب سکوتم
برایت عالم ناگفته ها را می گذارم
جهانی پر ز معنا در پس شعرم روان است
ببینیدم به جای قطره دریا می گذارم
صدایم را درون حنجره زنجیر کردند
سکوتم را برایت زیر لب ها می گذارم