|
|
سلام دوستان وقت به خیر شما را به خوانش یک غزل از حقیر دعوت می کنم
عزت مزید
گنـدابهای بی کســــــــی ام نوش جانتان ای بسته با ردیف ندیـــدم روانتـــــــان پیوسته روی نعـــــش زمین راه مـی روید پس گندها به مقدمــــتان این به آنتان در هیچ جای فصل جدید این گمانه نـیست جای بهارمان بنشـــــیند خزانتــــــــان تقویم های عقل شــــــــما مندرس شدند دیگر گذشــته نوبــــت کار زمانـــــــتان آیا به الـــــتماس زمیـــــــن و قنـــــــــاتها گوشش مگر نه کر شده بود آسمانتان ......... آنروز فــــین بهت درختان عجـــــیب بـــود حمام تیـــغ و خون تبــــر نو جوانــــتان
+نوشته شدهدوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 22:7 توسط داود عباسی | این هم یک غزل کلاسیک
بعضا آدم نیاز دارد خوب باشد
بعضي وقتها خوب است به يكي سلام كنيم
وبه فكر پير مرد دست فروش سر كوچه باشيم اين زندگي بيشتر از آنچه كه فكرش را مي كنيم كوتاه است ...................................
تا كه در وســــــعت انديشه به جايي نرسيديم شانه در مـوي جـــنون كرده و از خویش بریدیم پا به پا ي رد پای دو سه دیـوانه در اين شــهر از شــــــــب وهم گذشتيم و به امروز رسـيديم از بلنداي جنون تا به پريشــــــــاني و تشويش پی تندیــــــس خـــــدایی که ندیدیم دویــــدیم تا جد اندر جــــــــــــدمان بندي و زنداني تن بود ما به دنــــــــدان توكل دل زنــــــــــجير جويديم ما به گلـــــچين سر و سينه و لب دست نبرديم هي دروغ است دروغ است دروغ است شنيديم ما به اندازه احســــــــــاس رز و ياسمن و ياس از تلنـــــباري درد و غم و انـــــــــــــــــدوه بريديم ما به همســـــــايگي اشـــك يتيمانه ي پـــــروين اعتصـــــامي تر از آن ديــده ي خونبــار چكـــيديم ما رضايــت به پر منــــــــــطق ســـــيمرغ نــداديم از قفــــس تا به خــدا بي پر و بي بال پريــــــــديم گرچـــــه در وادي آلاله و مریـــم از كـــف رفـــــت آنــچه با خـــون دل ازمــــــــــــرده ي بقال خريديم خرم از فصـــــــــل به گل ماندگي خويش كه امروز ميشود گفـــــــت كه از دوست به جز لطف نديديم ............
نيــــــمه بازي كه ازآن حـــــــومه كمي عاطفه چيديم
.
+نوشته شدهشنبه پنجم شهریور 1384ساعت 0:38 توسط داود عباسی | دوستان وقت به خير امروز حال مساعدي براي بحث به آنصورت ندارم. با يك غزل ازخودم مقال امشب را ورق مي زنم تا خدا چه خواهد. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، حالا قيافه هاي بهم رفته تان به چند تعبير بد زخوب و بهار از خزان به چند با بي وفاي عمرپر از شرو شورتان بازار نقد و نسيه ي پيروجوان به چند حتي به ديدن دو سه موج آفتاب و ماه يك قطره از كثيف ترين آسمان به چند اين دورو بر سواد كسي اهل درد نيست يك مرد صاف و ساده و تا بي زبان به چند .... در استواي لطف شما حرف تازه نيست اين سينه هاي يخ زده در ناگهان به چند با يك قطار وازه به دنبال هيچ و پوچ شاعرترين مردم اين كاروان به چند
+نوشته شدهچهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 0:13 توسط داود عباسی | |
یک دانشجوی فوق لیسانس حقوق بین الملل دوست دار فلسفه جامعه خانواده و البته هنر
صفحه نخست یاران 1 نوشته های پیشین یاران |