تبليغاتX
:: برگ سبز ::



 

سلام

وقت همه ی دوستان به خیر

باید گفت تصادف شدیدی داشتم و از نواحی مختلف این تن بی مقدار دچار

تصادف و خونریزی شدید شدم. الان که این سطور نوشته میشه من

 زمین گیر دردی نا خواسته هستم. به همین خاطر از همه ی

دوستانی که لطفی در حق این حقیر داشته اند صمیمانه تشکر میکنم

 و معذرت میخوام از دوستان که نتونستم و نمیتونم به اونها

سری بزنم و عرض ارادتی داشته باشم.

در پناه حق

و با نهایت احترام

داود عباسی

 

+نوشته شدهیکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:16 توسط داود عباسی |


 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم میخواست بهتر از این میبودم و بهتر از این مینوشتم چرا که دوست دارم بهترین شعر هام رو  برای کسی بنویسم که از دنیای سه طلاقه شده ی پدرش چیزی نمی خواست جز برای دیگران و و آنقدر بزرگوار بود که انسان های کوچک در رکابش شانه به عرش میساییدند و انسان های بزرگ  در برابر خورشید وار وجودش کورسویی بیش نبودند . من شهادت این بزرگ مرد عرصه  های سخت  رو به تمام دوستان  شاعران  ادیبان و همچنین به هم میهنان و مسلمانان سراسر چهان و در نهایت به آزاد مردان و آزاد اندیشان این عجوزه ی پیر و رقاص هفت رنگ و هفت خط (منظور دنیا هست ) تسلیت میگویم. این تسلیت از مقام یک مسلمان نیست بلکه از مقام یک انسان هست چرا که متاسفم برای کسانی که اسلام رو چنین سبک فرض میکنند .من خود گناهکار تر از آن هستم که بهشتی متصور شوم ویا دل به اشفع لنا های خودم خوش کنم اما این گناه کار بودنم سببی نیست برای از کسی نگفتن که ذرات هستی شهادت به بزرگی و بزرگواری و جوانمردی و انسان بودن او (لبته بهتر هست ه در این مقام خودمان را انسان ننامیم)داده اند . در نهایت این قطعه شعر رو با تمام حقارتم تقدیم به صاحت مقدس آغا امام حسین میکنم شاید ...
 
                   
 
                                                                                                                ... و من الله التوفیق
 
 
 
 
 
 نوبت به نعش ناز برادر رسیده بود

 

دو دست ، یک بدن که به پیوست چیده بود

 

چشمی به هم نزد که کمان شد تمام تن

 

گویی کسی شبیه برادر کشیده بود

 

از آسمان خشک دو چشمش هجوم سیل...

 

ازمرز عرش و فرش فراتر دویده بود

 

انگار پیش پای به صلابه رفتنش

 

این دشت روی تشنه ی خود را ندیده بود

 

دست از قلم کشید و کمی دور تر نشست

 

از بهت آب سرد به صورت خزیده بود

 

میخواست قید  پیله  تن را بهم زند

 

این تن که باز پیله بر این دل تنیده بود

 

حالش کمی مساعد فریاد و ضجه بود

 

از زندگی و هر چه که در او ،بریده بود

 

آمد کنار پنجره دستی به سر کشید

 

بر روی شیشه ،نقش دو صد جفت پر کشید

 

حالا هوا، هوای به معراج رفتن است

 

این مرگ را زمان به بازی گرفتن است

 

دیگر نه قوت و قوت یک جا نشستن است

 

جایی که وقت حرمت قانون شکستن است

 

رسمی که پا به پای پدر سهم من شده 

 

 یا خون که روی نعش برادر کفن شده 

 

رسمی که خورد کرده ی پهلوی مادر است

 

آوارگی که عمده ی میراث خواهر است 

 

آمد کنار پنجره و پیش ضبط صوت

 

 رنگ از تمام صورت سردش پریده بود

 

 برگشت با صدای به بن یست خورده اش

 

بر روی بوم قطره ی اشکی چکیده بود

 

قطره درست روی گلوی حسین بود

 

شکلی که روی بوم خودش هم ندیده بود

 

کم کم  صدای ینصرنی حجم بوم را

 

پر کرده بود و دشت بلا را خریده بود

 

اما صدا به فاجعه پیوند خورد ه بود

 

دستی گلوی خون خدا را بریده بود

 

تصویر روی بوم به مردی که سر نداشت

 

نزدیک بود و مرد فضا بیشتر نداشت

 

با شمر خوانیش دو قدم فاصله نداشت

 

دیگر برای صبر خودش حوصله نداشت

 

کم کم به حومه های جنون پا گذاشت مرد

 

با یک قلم که به خنجر رسیده بود

 

آمد قلم به دست گرفت و شروع کرد

 

دو دست ، یک بدن که به پیوست چیده بود

 

 

 

 

 

+نوشته شدهشنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 4:23 توسط داود عباسی |


 

سلام باز هم قرار نبود که به این زودی بروز شوم ولی نقد یک داستان از دوست عزیزم جناب مانی این بهانه رو بدستم داد که باز نسبت به بروز کردن این وبلاگ اقدام کنم. در نقد داستان ذیل سعی شده کمال سادگی رعایت و به فهم عامه نزدیک باشه و اگر شائبه ای در عدم درک اون وجود داره این برمیگرده به منطق داستان که در نهایت باید گفت این منطق داستان هست که چنین خواسته . در پایان ار این که حوصله به خرج خواهید داد و این داستان رو به همراه نقد خواهید خون متشکرم . ولی در خوانش داستان یک نکته ضروری به نظر میرسه و اون این که این داستان باید بدون هیچ پیش فرض ذهنی باید مورد خوانش قرار بگیره و از ابزار قضاوت استفاده نشهو مخاطب نباید به دنبال یک آرمان و سوژه انسانی اخلاقی باشه.

 

داستان

 

نه ، نه ، هیچ فرقی نمی کنه ، هیچ فرقی . امروز از پنجره ی اون ساختمون 10 11 طبقه که تو حیاتش یه استخر بزرگ داره و یه تاب و یه درخت مسخره ای که اصلا نمی دونم اسمش به نام کدوم احمقی اینقدر درازه ، به پایین نگاه مي کنی ...یا اصلا به بالا ...چه می دونم یه نقطه ی گهی رو در نظر می گيری و هی بهش زل میزنی و به یاد ستاره اي می افتی که از توی کدوم دریچه ی تنگ و نمور و تاریکی بیرون اومده بود كه تمام دردسرهايش هنگام مهاجرتش را از کجا رو سر تو خالی کرده ؟ بعدش هم حتما تو می شی رمئو و اون دختر غرغروی احمق...

ـ آیا این مهم بود ؟
هه ، هیچ فرقی نمی کنه . فردا یا پس فردا یا همین لحظه است که در این سلول با صدای لولای روغن خورده ی اصیل روسی باز بشه و از من بخواهند که بعد از تراشیدن ریشم برای آخرین بار خودم رو برای دقایقی دیگر آماده کنم ؛

بلوزم ... کتم که بوی نمش آزارم می ده ... کفشم ... و ... کلاه و شاید هم برای اینکه از آخرین لحظه های زندگی ام لذت ببرم سیگاری برایم روشن می کنند .
پکی به سیگار زدم مزه ی تلخش منو یاد کسی انداخت نگاهم به لوکومتیو روشنی افتاد که روش نوشته بود victory
و من خسته بودم . جلوی آینه رفتم . چقدر بود که در این سلول تنگ و نمور و تاریک بودم ... .

_ هی پسر ؛
چشمهايم تار می دید . این بار با صدای بلند تر گفت : ببخشید منظوری نداشتم جناب آقای ...

ـ آیا این مهم بود ؟
ریش بلندی داشت ، تقریبا رو به قرمز یا صورتی و یا سیاه و یا هر رنگ دیگر می زد . با عینکی گرد ، با دسته ی تا شوی چینی که ظاهرا دیگر چیزی ازش نمانده بود . شلوار جین و لباسی تا سر زانوهایش یکسر سیاه و کلاهی گرد و دراز همرنگ بلوزش . تنها هم صحبتم بود . اوائل کمی عصبی ام می کرد و بعضی موقع ها هم که شروع به وراجی می کرد ، بوی دهانش با نم آن سگدانی می رفت توی مغزم و من یاد چیزی می افتادم ... . با لبخند نگاهش می کردم . وقتی می خوابید دوست داشتم با سیاه نوری که برای روز مبادا گذاشته بودم کارش رو یکسره کنم .
نه احمق ...احمق نه ... مگر کسانی که هیتلر را کشتند قصاب نبودند .
_ چی ؟
ببین اگر من بخوام به اون دختره ی هرزه ی هرجایی بگویم که فردا جشن تولد یه لاکپشته بزه ، که بعد از نمیدونم چند سال هنگام شاشیدن خودشو از ترس سقوط از یه ساختمون 10 11 طبقه خیس می کنه و بعدش هم یادش می ره که سیفون رو بکشه و دچار آلزایمر شده و نمی دونه که ستاره ها ...اون ستاره های لعنتی نمور بالای ساختمانند یا پایین تو شوفاژخونه ، که بعد بشینه با خیال راحت لنگهای باز ... [ آرام حیوان اُشـ شـ ... ]
_ آیا مهم بود ؟
_ ای گور پدر سن و سال و جشن و سیگار victory
.

سیگاری روشن کردم . خوابیده بود . دارم با خودم حرف می زنم یا شاید هم صدای پای اونهاست . گوشم رو میگذارم روی دیوار نمور سلول تا بتوانم صدای نزدیک شدنشان را بهتر بفهمم . گاهی از سمت راست می آیند ، گاهی از سمت چپ ، بعضی اوقات هم صدایشان را از زیر پاهایم می شنوم ، دقیقا اون موقع که دارم ... چیز ... می کنم . از هر طرف که گوش می چسبانی ... هیس... گوش بدید ...
_ هی آقا این قطار از کجا رد می شه ؟می شه به این آدرس نگاهی کنید ؟ من آدرسی دارم که وقتی دستم رسید نام هیچ کشوری در آن نبود ، نه شهری ، نه خیابانی ، نه پلاکی ولی باید حتما خودم را به آنجا برسانم ، چند نفر منتظر من هستند . اما اون کتی که همین الان از کنار شما رد شد ...آره ...آره بوی گندی هم می داد بهم گفت که اونجا شاید یه حوض داشته باشه با یه تاب و چند تا درخت ( می خندد و جلوی دهانش را می گیرد ) فوشهای بدی داد ولی منم فکر می کنم اونجا دقیقا همون جاییه که می خواهم نروم . دیوونه !
باز صدای قدمها !
عین پدرهای مقدس شدم . عین اونایی که تو اتاق اعتراف می شنن . عینهو کشیشهایی که در مراسم روحانی شب جمعه می ایستند و از فضیلت ها و حقایق اصیل بشری حرف می زنند و در حالی که فریاد می کشند ((مسیح فرشته ی مقرب خدا می گوید : برادرانمان را در هر گوشه ی دنیا دوست بداریم  و دستانمان را از گناه بشوییم . پس به اتاق اعتراف بیایید ، اعتراف کنیم که گناه کاریم تا خدا شما را در آغوش بگیرد )) به این فکر می کند که چه می شد فقط برای یک دفعه هم که شده به جای موعظه  system of a down
بگذارد و اجازه بدهد تمام حضار به صورتش تف و گوجه ی له شده بیاندازند . همه پیراهن ها را درآورند و ...
_ آیا مهم بود ...
_ همه پیراهن ها ...
_ آیا مهم بود ؟
_ همه ... همه ... همه فقط برای یک بار هم که شده به آن ساختمان 10 11 طبقه ای بیایند و برای لاکپشت نازنینم دست تکان دهند و هورا بکشند تا لاکپشت شلوارش را خیس نکند . تا من هر شب توی این سلول نمور و تنگ و تاریک به انتظار قدمهای باشم که می خواهند ریشم را بتراشم...
 system of a down
.
حالا صدای قدمها به پشت در سلول رسیده بود . مرد ریش بلند سخت بیتابی می کرد . سخت حرف می زد . بوی بدی در فضای سلول پیچیده بود منو یاد چیزی می انداخت . در سلول با قیج کوتاهی باز شد . مرد ریش بلند به طرف آنها دوید . ولی هر دفعه صدای شر شر آب می آمد . سرش را محکم به زمین سرد و نمور و تاریک می کوبید و بلند بلند آدرس یه لوکومتیو را با کت بو گندو را می گرفت . آنها فقط نگاهمان می کردند . یکیشان به طرف من آمد .دیگر طاقتش را نداشتم . زیر سنگ توالت کثیف و لزشی که گوشه ی دیوار بود چمبره زده بودم .سنگینی سایه اش را بالای سرم احساس می کردم . صدای بوق لوکومتیو می آمد . صدای کشیشی که در هم همه و فریاد و شادی عده ی زیادی موعظه می کرد . مرد ریش بلند بلند بلند حرف می زد و خودش را خیس کرده بود . اما آنها توجهی به او نمی کردند . ناگهان تیغی را در دستش دیدم . دیگر توانش را نداشتم ، بلند فریاد کشیدم من این سلول را دوست دارم با بوی تعفن و آن مرد ریش بلند . بوی دهانش را دوست دارم و عینکش . بغضم ترکیده بود .باران سختی می آمد . ناگهان دستم تیغی را در بغل خودش لمس کرد ، پاهایم مرا به طرف آینه بردند . حالا روبه روی آینه بودم . صحبتهای کشیش تبدیل شده بود به جیغی ممتد . دستانم بالا آمدند . مرد بلند بلند تر می شاشید . مرد ریش بلند من در مقابلم ایستاده بود و من در حال تراشیدن صورت که بودم ؟ با هر لمس تیغ بر صورتم سایه ها دراز و دراز تر می شدند و من در انبوهی از خون گر گرفته بر صورت او ، گریه می کردم .
بلوزم ... کتم که بوی نمش آزارم می داد ... کفشم ، کلاه و سیگار .بویvictory
توی تمام راه روی تاریک و متعفن پیچیده بود . از پله ها بالا می رفتیم و تنها سکوت حرفی بود که میان ما ورق می خورد . بو تند تر می شد و پله ها مرا به ساختمان 10 11 طبقه ی برد . رسیدم و سایه ها نبودند . تنها برگه ای که با نقش یک لاکپشت .
 مرد ریش بلند رفته بود و تنها ،صدایی بود که فریاد می کشید این برای روز مباداست و دور می شد ...      
_ هه ! نه اونقدرها که فکرشو بکنی ! چه فرقی می کنه که جمعه به دنیا بیای و دوشنبه عصر از دنیا بری ... نه ...زیاد هم مهم نبود .

 

نقد داستان

 

سلام جناب مانی

با اجازه ی عالی چند مورد رو در رابطه با داستان کوتاه شما به عرض میرسونم . همونطور که میدونید در داستان های نسل جدید به نام مهای novel  ویا shorter story که اثر منطبق بر هیچ منطق از پیش تعریف شده ای نمیباشد جز منطقی که از لابلای خودش مستخرج هست راوی در حکم دانای کل نیست و حوادث بیشتر در subject فرد اتفاق میافتند تا در دنیای خارج از ذهنیت فرد .  وجه تمایز این گونه داستان ها با داستانهای کلاسیک عدم وجود چهار چوب مشخص و مفاهیم والای انسانی است و وجه تمایز آن با داستان های رئال و سور رئال هم که شما بهتر از من میدونید . واما این نسل جدید از داستان ها که در ایران با صادق هدایت شروع شده و تا حال ادامه داره و به نظر چنین میرسه الگوی غالب داستان های نسل جدید باشند چه ویژگی هایی دارند ؟حتما باز هم شما نسبت بنده اشراف کاملتری نسبت به اون ویژگی ها دارید  . اما جدای از این مباحث چند نکته در داستان شما لازم به ذکر است

1.در بعضی از قسمت های داستان زمان فعل ها به هم خورده بود اگرچه در داستان های نسل جدید زمان ماضی و فراتر از اون زبان ماضی گونه ی داستان کیفیت خودش رو  به خاطر عدم بوجود آوردن قطعیت در اتفاقات داستان از دست داده ولی این  نظم و منطق داستان است که درجه ی این قطعیت رو تعیین میکنه . به هر حال در داستان شما بعضی جاها این در هم ریختگی زمانی از منطق داستان طبعیت نمی کنه و میتونست روند عادی داستان رو داشته باشه" سیگاری روشن کردم . خوابیده بود . دارم با خودم حرف می زنم یا شاید هم صدای پای اونهاست . گوشم رو میگذارم روی دیوار نمور سلول تا بتوانم صدای نزدیک شدنشان را بهتر بفهمم" و یا" نمیدونم چند سال هنگام شاشیدن خودشو از ترس سقوط از یه ساختمون 10 11 طبقه خیس می کنه و بعدش هم یادش می ره که سیفون رو بکشه و دچار آلزایمر شده و نمی دونه که ستاره ها..."

2. در بعضی از قسمت ها هم عدم رعایت نکان دستوری یکدست بودن متن رو به مخاطره انداخته بود و باید اینطور نمی بود که چند مورد رو قید میکنم

2-1 و بلند بلند آدرس یه لوکومتیو را با کت بو گندو را می گرفت

2-2 تاریک به انتظار قدمهای باشم

2-3 می شه به این آدرس نگاهی کنید

...

باید گفت اگر در قسمت هایی از داستان مجبور به نقل قول از طرف راوی داستان در بیرون از شخصیت روایت گر خود و در جاهایی که خود بازیگر میشه مثل پرسیدن آدرس باشیم باید لحن نقل قول ها متوازن باشد برای مثال در "میشه به این ادرس نگاهی کنید"  فعل ادبی به کار رفته و گذاره به صورت محاوره و از این موارد زیاد هست .

و اما در مورد نکات قوت داستان باید گفت راوی برخلاف داستان های پیش از این و خارج از این سبک دانای کل نیست و این رعایت باعث ایجاد یک ابهام در داستان شده و خواننده رو به چالش وامیداره و این به خودی خود خوب هست زبان ماضی (این با زمان ماضی در داستان فرق میکنه . میتونید در وبلاگ دوست عزیزمان جناب باران از قول آقای رسول زاده در این مورد مطالبی رو به خوانش بنشینید)ادر این داستان با در نظر نگرفتن بعضی نقاط ضعف به خوبی تونسته که مخاطب روبه دنبال خودش بکشونه یعنی عدم قطعیت حوادث داستان و از پیش مشخص نشدن اونها و حتی عدم حدس زدن قسمت های بعدی دستان از سوی مخاطب این اثر رو به سمت یک اثر موفق نزدیک میکنه .

و در نهایت حجم بخشیدن به اشیا بی جان و نوعی قیاس از سوی مخاطب بهترین قسمت این داستان هست که در یک جمله بیان شده بود " اما اون کتی که همین الان از کنار شما رد شد" . شاید در نظر مخاطب قدیم این  نوع بیان اندیشه نوعی انتزاع در گفتار باشه که به خودی خود جز ضعف تالیف چیز دیگری نیست حال آنکه در ادبیات نسل جدید این حرکت بسیار موفق و با صلابت در حال برداشتن قدمهایی بزرگ برای رسیدن به شیوه ی نگرشی نوین در برخورد با حالات و رفتارهای انسانی بدون تجویز و تعیین رفتار و ایده ی جدید است با این فرق که نهایت توان خود ، در به تصویر کشاندن شرایط ذهنی و عینی حاکم برانسان با یک تفکر اگزیستانسیالیستی را به کار میبرد.

در نهایت این کار حجم و حجم بخشیدن به یک موجود بیجان و ندیدن کسی و یا چیزی که در درون آن هست و یا نمونه هایی از این دست میتونه به عنوان یک ابزار قدرتمند در اختیار نویسنده عصر جدید باشه . برای اینکه موضوع قابل لمس برای نویسندگان باشه متن از شما نویسندگان دعوت میکنم داستانی با محوریت انسان  واصالت انسان که ایدئولوژی حاکم فعلی در جهان هست با تکیه بر اصل راسیونالیستی و در فضای بعد از مدرنیته (انسان برای پیدا کردن خودش حتی به پست مدرنیته هم قائل نشده و به سوی عصر مجازی که میگویند عصر بعد از ماشین هست حرکت مبکنه) با رویکردی انتقادی و از دید  یک شیئ بیجان مثل یک تکه چوب ویا یک کت وشلوار  به موضوع انسان داستانی بنویسند و در مقام مقایسه با داستان های قبلی به این وبلاگ برای درج ارجاع دهند . وشاید این کار از عهده ی دوست عزیزم جناب مانی بربیاد .

جناب مانی در نهایت از شما به خاطر این داستان تشکر میکنم و از قصور خودم در نحوه و ابیات نقدم معذرت میخواهم .

 موفقیت شما رو از خداوند منان طالبم

 

با نهایت احترام

 

داود عباسی

 

 

+نوشته شدهجمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:59 توسط داود عباسی |


سلام دوستان قبل از اینکه به اصل موضوع که یک غزل از خودم هست بپردازم چند نکته رو از نظر میگذرونم .

۱ .ازبعضی از دوستان به خاطر عدم درج نظراتشون که دست بنده  نبود و نیست معذرت میخواهم انشاالله که این مشکل به زودی حل خواهد شد .

۲ .اخیرا وبلاگی راه اندازی شده که با تحت الشعاع قرار دادن حرکت شعر پست مدرن در صدد تخریب بعضی از دوستان با تمسک به شیوه های زشت و توهین آمیز هست همانطور که میدونید طرف حساب این حرکت چهره های نسبتا شناخته شده ای هستند . هر چند  بنده  با روایت پست مدرنی بعضی افراد طرف حساب این توهین ها از شعر مخالفم(من با روایت پست مدرنی شعر مخالف نیستم اگرچه با روند حاکم و روایت های بنی اسرائیلی آن مخالفم) ولی اصل این اقدام رو که توهین به صاحبان ایده و فکر هست رو نمی پذیرم . لذا از دوستان عزیز خواهش میکنم این حرکت غیر ادبی رو تقبیح کنند .

۳ .در مورد ادامه مطلب آسیب شناسی غزل امروز هم باید گفت این مطلب به خاطر بی توجهی دوستان مدتی به تعویق خواهد افتاد  . شاید زمانی که احساس شد نیازی به درج ادامه ی آن هست نسبت به این امر اقدام کنم .

۴ .در نهایت با باور به اینکه بیشتر منتقد هستم تا شاعر از دوستانی که از طرف من نقد میشوند به خاطر ادبیات نقدم  معذرت میخواهم .

من در مسیر نگاهت خواهم بود  

امشب مرا به جان خودت هی قدم بزن

من سرزمین وحی توام آسمان من

از مرده ام سراغ خودت را بگیر زود

حالا که می برند مرا بی کفن به من

این من شبیه شهر به دشمن سپرده است

در لحن کودکانه ی مردی که در کفن

با طعنه ی تجسد انسان گریز خود

با دست های باز خودش زیر قبر تن

پا در حریم کوچک ابعاد یک صدا

وقتی که گفت و گفت و صدای وطن وطن

                 

****

دروازه باز می کنی از یک صدای سرد

تا من میان سفره و مهمان یک دهن

آواز تو شوم که به پهنای شهر وحی

موسیقی صدای تورا باز تن تتن

****

 این سرزمین بدون تو معنی پذیر نیست

...

 

 

+نوشته شدهسه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 3:2 توسط داود عباسی |