تبليغاتX
:: برگ سبز ::



 

 

ســلام

            بعد از به دور انداختن چند ماه از زندگی تکراری و نه چندان به مذاق خوش این زندگی متکلف ، با یک دلخوشی از عهد قدیم یادگار وعرض ادبی حضور دوستان دور و نزدیک و آشنا غریب بروزم . در این چند ماه روز جهانی حافظ و روز ملی شعر و ادب  را پشت سر گذاشتیم و طناز عرصه ی ادب را به دیار خاموشان سپردیم . در این مدتی که نبودم سالگرد وفات نجمه روی بغض ها سنگینی کرد و چاپ کتاب دوست عزیزم فلاح گلی به گوشه ی لب هامان نشاند . هر چند تلخ و شیرین این زندگی به کام نیست اما به قول فقیدی زندگی هرچقدر هم بد باشد ارزش زندگی کردن را دارد .

 

این بار با دو اثر در خدمت دوستان هستم  اولی که یک کار قدیمیست و دومی که هنوز...      

 

 

 

 

 

از عشق خاک خورده ی خود گفتنم هنوز

 

می آید و به لرزه می افتد تنم هنوز

 

پروانه ام که در سر حد کمال خویش

 

چون کرم واژه واژه تو را می تنم هنوز

 

از خود بریده ام که به دنبال سرنوشت

 

در حومه ی دل تو پی میهنم هنوز

 

در زخمه های ساز سه تارم نشسته ای

 

گل می کنی به وقت زدن ، می زنم هنوز

 

شمسی که مولوی تر ازین شهرمان ندید

 

مس گر بزن که من خود تن تن تنم هنوز

 

...

 

من بارهاست دست خودم را بریده ام

 

در حسرت تو خسته ی پیراهنم هنوز

 

عادت به چشم های تو دارد جنون من

 

با چند ماه طی شده این من منم هنوز

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

پا در رکاب فرش سلیمان عصر نو  منظومه ی مکان و زمان را به هم زدی

 

یعنی که دوره گردی وبایک عبورسبز پاییز فصل های جوان را به هم زدی

 

خورشیدوارکوچه هرکهکشان دوست ارباب هرمدار به خورشید داده دست

 

با این جهان بسته چه کردی که اینچنین سرگیجه های دردوران را به هم زدی

 

در مسندالیه کدامین گزاره ای یا مسند چه جمله ای از خوب چشم توست

 

در ابتدای نازل چندم غزل شدی تا جم به تو رسید جهان را به هم زدی

 

پیش از تو از حدود معاش مرددش  این ذهن بی تکلف و مرده گذر نکرد

 

یعنی چه شدکه دایره پرگاردوست شد یعنی چه شدکه خانهُ نان را به هم زدی

 

از آبشار شور کدامین شعور و شعر پا در حریم هرم کدامین حدوث سبز

 

افتادی و نهادی و در بازه های عشق تجمیع های بی جریان را به هم زدی

 

 

 

 

+نوشته شدهدوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:27 توسط داود عباسی |