تبليغاتX
:: برگ سبز ::



 

واقعا بدون بهانه می آیم  چرا که می دانم نبود من در این حدود ۹ ماه کسی را آزرده نکرد و حتی بهانه ای هم برای نفرینمان بدست کسی نداد و اما می دانم که بودنم مشکل دار خواهد بود . شاید به همین خاطر سالی یک بار به روز کردن خالی از حسن نباشد .

..............................................

 

گاهي وقت ها بهانه اي براي نوشتن  پيدا نمي شود شايد براي احساس هاي در هم پيچيده انساني ، معادلي در وسعت واژگاني خود پيدا نمي كنيم . نوشتن تنها توامان لذت و درديست كه در لابلاي اين گريز و گزير به دنبال ارضاء احساس هاي سر كوب شده خويش مي گرديم . زماني كه از فصل الخطاب انسان فراموش شده ي عصري به نام مدرنيته سخن مي گوييم ناگهان با تصوير بخت برگشته اي رو در رو مي شويم كه در تقابل  تحجر و تجدد خويش به دنبال هويت گم شده ي خود در ميان شناسنامه هاي باطله اي كه جز به درد تجميع آراء ناصواب نمي خورد مي گردد . مفاهيم معكوس و انديشه هاي متضاد وصله هاي مطبوع فضاي خرق عادات جديد در فردگرايي عصر جديد است . بي گمان نمي توان در فضايي خود خواسته به گل نشست و از توحش خود ساخته گله آغاز كرد .

 

آشفتگي ادبيات امروز ايران مشتي از خروار ناسالم ادبيات رو به اضمحلال جهان است . پا را فراتر از ادب و ادبياتي گذاشتيم كه با برخورد هاي حذفي خود اخلاقيات را به سلاخ خانه هاي قرون وسطايي از نوع جديد مي برد . اين بار اخلاقيات به اسم اخلاق و دين نه ، بلكه به نام نوعي راديكاليسم در حوزه آزادي و يا بهتر بگويم نئودادائيسمي از جنس بي قيد و بندي هاي تريستان تزاراهاي اواخر قرن قديم و اوان قرن جديد به صلابه كشيده مي شود .

 

راستي من و شما در كجاي اين ناكجا آباد ادبيات مريض جا خوش كرده ايم . مخاطب را به صفر ضرب مي كنيم و دست به تحديد اخلاقيات و تحريص نفحات النفس مي زنيم . قاعده ها يي را كه ميراث دار خلق آثار بزرگ جهان است به جرم اشباع فضاهاي منسوخشان با شكست هاي توجيه پذير و ناپذير به خاك و خون مي كشيم تا دست به خلق آثاري بزنيم كه بي گمان با به حضيض كشاندن آنچه مايه در ادب دارد مفتخر به اشتهار هاي خلق الساعه اي شويم كه قبل از تولد محكوم به مرگي محتوم به واسطه ي حذف الگو هاي زيبا شناختي هستند .   

 

نمي توان از اين سوق به بي نظمي كه  تمامي حوزه هاي عملي و تئوريك موجودي به نام انسان را در بر گرفته است فرار كرد و لي آنچه ما را اميدوار مي كند به آينده اي كه بر روي جنازه ها و آوارهاي به جا مانده از خود تخريبي هاي انسان متجدد استوار گرديده، همين ادبيات دست و پا بسته ايست كه بعضي ها با چنگ و دندان در انديشه حفظ تكه پاره هاي پراكنده ي آن هستند .

 

ما شاعرانه گي هامان را به جهاني مديونيم كه تماميت اش را با توحش  خود به مخاطره انداخته ايم  . تماميتي كه همچنان بر خوان نعمتش نشسته ايم و تظاهرات عشق و دوستي را با او به تماشا مي نشينيم  .

 

من و شما با اين جهان باكره چه كرده ايم .

 

 

در نهایت برای خالی نبودن عریضه شعری را تقدیم میکنم

 

..................................................................................................

 

از آسمان چندم اين چرخ مرده دوست از ناكجاي بود و شد و هست آمدم

ميراث دار جبر و حدوثي پر از قديم در في نفخت و روح جهاني مرددم

 

 

وقتي زمان به ساعت من روي صفر بود آدم هنوز در ابديت نشسته بود

من در عدم نشسته و درهاي مرگ را در فکر یک تولد مشکوک ميزدم

 

 

با انتحار هر چه زمان پيش ميروم بالاي سن و سال خودم ايستاده ام

در غربت توحشي از جنس فاصله با خاص و عام مردم و اين جامعه بدم

 

 

در مبتداي هر نفسي از كشيدنست جمع گزاره هاي به تدفين سپرده ام

در نقض هاي خورده به بن بست هر چه ذهن تصويري از هزاره ي مردان مرتدم

 

 

پاييز فصل هاي بدون بهار من تصويري از طبيعت بيمار اين من است

ماهيتي خليفه كه با انتحار او  در يك جهان بيخود و خسته خدا شدم

 

 

+نوشته شدهشنبه ششم مرداد 1386ساعت 4:20 توسط داود عباسی |